.: وبلاگ محمد زمـانی :.

غمنامه

زینب جان...

شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما، بی حسین شدن تو بود، و شرمنده تر آنکه تو بی حسین شدی و ما هنوز حسینی نشدیم ... . دعایمان کن حسینی شویم.


برچسب‌ها: شام غریبان, حضرت زینب س
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/08/13ساعت   توسط محمد  | 

یادش بخیر

2 سال پیش همچین شبی پر از استرس و علامت سوال برام بود. فردا روز اعزامم به خدمت بود. نیروی زمینی ارتش، مرکز آموزش 02 شهید انشایی. اون موقع نه، ولی الان فکر کردن به اون روزا و ... لذت بخشه. یادش بخیر.


برچسب‌ها: خدمت سربازی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/07/30ساعت   توسط محمد  | 

پی احساس آرامش


برچسب‌ها: پی احساس آرامش
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/07/27ساعت   توسط محمد  | 

راه حل

کاش اینقدر که مردم ازت حرفشنوی دارن، مسئولین هم داشتن. آخه قربونت برن! تو خودت جای ما باشی تو آوردنش دچار تردید می شی. حرفت درست. ولی چشم رو واقعیت که نمیشه بست. تو خیابونای شهر و جاده که میری، هر ماشینی رو که میبینی، واسه پیاده ها بوق می زنه، حتی اگه زن و بچش هم باهاش باشن، خب این یعنی چی؟!

همون جوری که بیست سی سال پیش خواستین و الان نتیجش شده این (که همش میگن: کارآفرینی)، بیست سال بعد هم بازم همین داستانه دیگه. الان مگه از ما استفاده میشه؟ همه جا پتک سابقه چند ده ساله و بعضاً سی ساله رو می کوبن تو سرمون. واقعاً نون بازو رو خوردن (به معنای واقعی) چه لذتی داره.

وقتی مدرک (البته گواهی موقت که بعد از 8 سال خدمت قابل ترجمه میشه!!!) رو از دانشگاه گرفتم، "هل یستوی ..." رو کاملاً دارم درک میکنم.

تو بهار شنیده شد که "هوای پاک تهران، نتیجه تولید بنزین با کیفیت داخلی". خداییش داریـــم؟؟؟ خب این همون بنزینیه که تو زمستون هم تولید میشد، منتهی الان گرون تر شده، خب ملت ندران که بزنن. علاوه بر این که تو بهار پدیده ی وارونگی نداریم، بذا پاییز بشه.

همه فعالیت ها که متوقف شده، شما رو چه باک؟

بی ربط: بعد از لوسی و ...، تبلیغات ما از شیش و هشت به رپ داره خیز برمیداره: "پشتم گرمه..." (از آثار فاخر جناب سروش لشکری متخلص به هیچکس).

تو این گیر و دار صدای یکی رو شنیدم، که تو اون بی مهری ها و خود محوری های دوران خدمتم، با سادگی و صفاش دل آدمو میبرد، از نیکان پادگان. اگه خواستی از لینک زیر صداشو دانلود کن و گوش کن.       

    کلیک کن. دانلود کن

راستی! جای اونایی که اهلشن، این پایین خیلی خالی بود.

 پ. ن1: وقتی یه مهمونی رو به تمومی میره یا تموم میشه، همه یه جورایی دلتنگ میشن، حالا اگه اون مهمونی، مهمونی خدا باشه و رو به اتمام، حال و هوای مهمونا دیدن داره!

پ. ن2: شبی در کهکشانها (امسال)، ستاره صبح (2 سال پیش)، شب آفتابی(4 سال پیش)، سه تجربه، سه تلنگر

پ. ن3: امسال يك ميليون و اندي شركت كننده در كنكور سراسري داشتيم كه همشون مجاز به انتخاب رشته شدن، تازه اعلام كردن كه اونايي كه ثبت نام نكردن بيان اسم بنويسن برن دانشگاه، اين يعني سطح سواد مملكت ما رفته بالا؟؟؟

اينم نمونه ا ي از تبليغات تلويزيون ما: پذيرش دانشجو بدون كنكور، بدون مدرك مرتبط، بدون مدرك پيش دانشگاهي!

اينا يعني چي؟؟؟ اَصَن يه وضعي


برچسب‌ها: شب های نورانی مصلی امام خمینی, ماه رمضان, شبی در کهکشانها
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/04/31ساعت   توسط محمد  | 

قانون استخدامی، نرخ بنزین


تو کتابای ریاضی و فیزیک کلی فرمول و مسئله می خوندیم که همش برامون سؤال بود اینا کجای زندگی بدردمون می خوره. مثل این جمله معروف که می گه: "انرژی نه بوجود می آید نه از بین می رود، بلکه از شکلی به شکل دیگر تغییر می کند". داشتم به آگهی های استخدامی فکر می کردم که متوجه شدم این قانون فیزیک چقدر تو جامعه ما ساری و جاریه. اگه بخواییم ورژن جدید این قانون رو بگیم؛ باید بگیم: "کارمند نه بوجود می آید نه بازن نشسته می شود، بلکه از سمتی به سمتی دیگر تغییر می کند." !i!
یا از بازن نشسته های محترم برای همکاری دعوت می شه، یا اینکه لا اقل سه چار پنج سال باید سابقه داشت. به قول دکتر اصفهانی: "از کجا باید شروع کرد؟"
بنزین که دوباره جیره بندی گردید  /  بر ریش همه غول گرانی خندید
افسوس که از گرانی یک کالا    /    این غول زند بشکن و خواهد رقصید   (محمد جاوید)
آقای مهندس!


برچسب‌ها: قوانین استخدامی, کارجو, نرخ بنزین
+ نوشته شده در  جمعه 1393/02/12ساعت   توسط محمد  | 

سیزده به در، لطف خدا

همه بهمون میگفتن: "سالی که نکوست از بهارش پیداست". مثل رویا بود. نفهمیدیم کی شروع و کی تموم شد. اونجا که هستی داغی؛ اونچنان غرقی که حس نمی کنی. مدام باید به خودت تلنگر بزنی که«این منم که اینجام». هیچ دغدغه و غمی نیست. انگار رو ابرا، خیلی راحت و سبُکِ سبُک، رها... .


یه وقت به خودت میای و می بینی زندگی بی معنا شده، انگار عزیزترین کَسِ تو از دست دادی، اونوقته که تازه می فهمی که رفتی و برگشتی.
هیچ وقت از سیزده به در خوشم نمی یومد، اما امسال تنها سیزده به دری بود که واقعاً ازش لذت بردم. 17 فروردین پارسال روزی بود که بعد از اولین مرخصیم تو یگان، باید بر می گشتم پادگان و خیلی خیلی ضدحال بود. اما 17 فروردین امسال قدم به قدم به امن ترین و خواستنی ترین نقطه ی روی زمین نزدیک می شدم، تو بامداد و سحرگاه بهش رسیدم. کی فکرشو می کرد؟ پارسال اونجوری و امسال اینجوری. ممنونتم خدا.

پ.ن1: به خدا قسم اگر «سبد کالا» را در دست راستم و «سهام عدالت» را در دست چپم قرار دهند، هرگز از ثبت نام یارانه انصراف نخواهم داد.

پ.ن2: نه عکاس حرفه ای بود، نه معکوس(یعنی کسی که ازش عکس گرفته شد، مثل قاتل و مقتول!!!). به سبک قدیم، نه اینستاگرامی!!!


برچسب‌ها: سیزده به در 93, عمره مفرده, مدینه منوره و مسجدالنبی ص, مکه و مسجدالحرام, قبرستان بقیع
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/01/25ساعت   توسط محمد  | 

اینم از خدمت!


اولش سخت بود. یاد روزای خوشم می اُفتادم که مجبور نبودم کاری رو انجام بدم. جبر حاکم، سرمای پاییز و زمستون رو دوچندان می کرد. دلی دیگه نمی موند. وقتی دم دمای غروب که میشه، بخوای نخوای یاد روزای گذشته و ... می اُفتی و اونجاست که بغض می کنی و دلت می خواد بزنی زیر گریه! اما یه چیزی بود که نمی ذاشت این اتفاق بیفته و اون غیرت و شرافت یک سربازه که خواب یک کودک، آرامش یک دانشجو، کاسب و در یک کلام همه و همه، به حضورش تو پادگانها بستگی داره. ما بودیم تا شما باشین.

خدا حفظش کنه! امید رو می گم. شاید اگه دلگرمیها و حس قشنگی  که با حرفاش به ما می داد نبود خیلی زود می بریدیم و کم می آوردیم. فرمانده خوبی بود. هرکی از آلودگی هوا و وارونگی دما خیر ندیده، ما که دیدیم. چه مرخصی ها که بخاطرش به ما دادند و گذر این ایام رو سریعتر می کرد.

امید داشتم که بعد آموزش بیفتم شهر خودم. ولی انداختنم جایی که به قول اون هم قطاریم "تو مُخیلم هم نمی گنجید"! من کجا و تکاوری کجا؟! من کجا و سرمای استخون سوز ... . روزای سخت تری در انتظارم بود.

سرمایی که باید با بوی نفت سهمیه ای (که برای قطره قطرش باید به این در و اون در زد) می گذروندیم در انتظارم بود. سر و کله زدن با سربازای زیر دستی که واسه تفهیم یک کلمه باید عمرمو میذاشتم در انتظارم بود. آسه برم، آسه بیام که گربه شاخم نزنه، هم درجه ای زیر آبمو نزنه و ... در انتظارم بود.  اینکه وقتی قراره از خونه برم پادگان، ساعت 3 نصف شب که همه تو خواب نازن، من باید بیدار شم و بزنم به دل جاده در انتظارم بود. اینکه واسه غذا و برو بیا، کل حقوقمو بذارم و کفایت نکنه و از جیبم خرج کنم تا واقعاً اسمش بشه خدمت مقدس سربازی در انتظارم بود. اینکه تو سرما و گرما واسه روز رژه پا بکوبم تا مردمم با دیدن اقتدارمون با خیال راحت به روزمرگیشون برسن در انتظارم بود.          ... هم در انتظارم بود؛ چه انتظار قشنگی.

وقتی خودمو با دور و وریام مقایسه می کردم که کجا و چطور دارن خدمت می کنن، دلم می خواست زمین و زمان رو به توپ ببندم، اما به خودم که میومدم می گفتم: اونی که منو اینجا آورده، عاقبتشو بهتر می دونه. و الانه که متوجه شدم جایی بهتر از یگان خدمتیم (واسه من) نبود.
قشنگترین روزها، روزای ماه رمضون بود. قربون خدا برم این ایام خاصش بود که هم خدمت رو راحت تر می کرد و هم یه فرصتی به ما می داد تا سیمی وصل کنیم. الان که این حس قشنگ ماه رمضون اومد سراغم، دلم نمیاد از سختی ها بگم.
القصه، راسته که میگن سربازی آدمو مرد می کنه. ولی به شرط اینکه واقعاً سربازی باشه. آره پسرم؛ "قدر چمن را بلبل افسرده میداند"!. 

پ.ن: حالا موندم با این همه فرصت شغلی که ... در اختیارم قرار داده، کجا برم؟! خدا خیرتون بده مسئولین!!!

پ.ن 2: شانس مارو باش! بعد عمری آپدیت کردیم، حالا آپلود سنتر ما رو زدن ترکوندن، اَصَن یه وضعی!!!

 


برچسب‌ها: خدمت سربازی, آموزشی, خاطرات سربازی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/25ساعت   توسط محمد  | 

مطالب قدیمی‌تر